على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )
750
فرهنگ نفيسى ( فارسى )
كه از پوست بز و گوسپند سازند . و غيبت و مذمت و عيب . و پوستين دريدن : افشاى راز كردن و پوستين كردن يا در پوستين افتادن : بدگوئى كردن و عيب كسى نمودن . پوستينبگازر ( povstin - be - g zor ) ص . پ . بدگو و عيبجوينده . پوستيندوز ( povstin - dovz ) ا . پ . كسى كه پوستين مىدوزد و درست مىكند . پوسده ( povsede ) ص . پ . پوسيده . پوسه ( povse ) ا . پ . ريسمان و نخى كه در هنگام رشتن بر دوك پيچيده مىشود . پوسيدن ( povsidan ) ف ل . پ . متلاشى شدن و از هم پاشيدن و از هم ريختن . و آماسيدن و ضايع و فاسد شدن . پوسيدگى ( povsidagi ) ا . پ . از هم پاشيدگى و گنديدگى . پوسيده ( povside ) ص . پ . فاسد و ضايع و متلاشى و از هم پاشيده و از هم ريخته . پوسيدهچوب ( povside - covb ) ا . پ . چوبى كه مانند چراغ مىسوزد و مىافروزد . و چوب كهنه و فاسدشده . پوسيون ( posion ) ا . پ . - مأخوذ از فرانسه - باصطلاح طب هر دواى مشروب لعابدارى كه به مقدار منقسم به مريض بنوشانند . پوش ( povc ) پ . كلمهء امر يعنى از راه دور شو و بكنارى رو . پوش ( povc ) ا و ص . پ . لباس و پوشاك . و جامه و خرقه . و زره و جوشن . و پرده و نقاب و حجاب و سرپوش . و سرخم و پوچ . و بيهوده كار . و پوشنده و پنهانكننده و به اين معنى اخير هميشه بطور تركيب استعمال مىشود مانند پاپوش بمعنى كفش كه پوشندهء پا است . و خطاپوش : آنكه جرم و خطا را پنهان مىكند و عفو مىنمايد . و سبزپوش : آنكه لباس سبز در بردارد . پوش ( povc ) و ( puc ) ا . پ . گياهى در ارمن كه از عصير آن شيافهائى سازند كه پوش دربندى گويند . پوشا ( povc ) ا و ص . پ . پوشنده و پنهان كننده . و جامه و لباس . پوشاك ( povc k ) ا . پ . لباس و هر چيزى كه بدن را بپوشاند . پوشاكى ( povc ki ) ص . پ . هر چيز لايق و شايستهء لباس ساختن . پوشاندن ( puc ndan ) ف م . پ . باطل كردى امرى . پوشانيدن ( povc nidan ) ف م . پ . پنهان و مستور كنانيدن . و لباس در بركنانيدن و چيزى را به روى چيزى انداختن . و سقف زدن بر اطاق . پوشش ( povcec ) م . ح . پ . پوشيدن . ا . پ . جامه و لباس . و عبا و خرقه . و چادر و لحاف . و هر چيزى كه بپوشاند چيزى را . و سقف خانه . و پوشش تن : روپوش بدن و قبا . و پوشش رهگذر : سابات . و زمين بىپوشش : بيابان و زمين باير و غير مزروع . پوشك ( povcak ) ا . پ . به زبان اهالى ماوراء النهر گربه و هره و سنور . پوشگان ( povcg n ) ا خ . پ . جائى نزديك نيشابور وا . باصطلاح عرفا مقامى از مقامات سالك كه بتازى غيب الغيب گويند و آن برنگ سبز است و چون سالك قطع اين مقام كند ذات مقدس در او تجلى نمايد و فانى در حق و باقى در او گردد . پوشگان ( povcg n ) ا . پ . مغيبات و چيزهائى كه در عالم غيباند و نوائى از موسيقى . پوشله ( povcale ) ا و ص . پ . پوشنده . و پوشيده شده . پوشند ( povcand ) ا . پ . قشر زمين . پوشندگى ( povcandagi ) ا . پ . لباس و روپوش و جامه . پوشنده ( povcande ) افا . پ . كسى كه مىپوشد و در بر مىكند . و پوشندهء كسوت محبت : ملبس به لباس رفاقت و دوستى . پوشنگ ( povcang ) ا خ . پ . فوشنج كه قلعهايست ما بين قندهار و مولتان . پوشنگ ( povcang ) ا . پ . گربه . پوشنه ( povcane ) ا . پ . سرپوش و هر چيزى كه آن را پوشند و در بر كنند . و نهان شده . پوشه ( povce ) ا . پ . مطلق پردهاى كه بر چيزى پوشند . و پردهء در اطاق . پوشى ( povci ) ا و ص . پ . پوشيدنى . پوشيدگى ( povcidagi ) ا . پ . اختفا و ابهام . پوشيدن ( povcidan ) ف م . پ . پنهان كردن . و نهفتن . و مستور كردن و نمودن . و در بر كردن . و چيزى را به روى چيزى انداختن . و سقف زدن بر اطاق . و بستن . پوشيدنى ( povcidani ) ا و ص . پ . چيزى كه قابل در بركردن باشد . و منسوب به پوشيدن و جامه و لباس . پوشيده ( povcide ) ا و ص . پ . مستور و مخفى و نهان و پنهان . و فرسوده . و در برشده . و زن پارساى گوشهنشين . و پوشيده بودن : مستور بودن و در پس پرده بودن . پوشيدهچشم ( povcide - cacm ) ص . پ . مردم نابينا . و كسى كه نگاهش بر بيگانه نيفتاده باشد . پوشيدهحرف ( povcide - harf ) ا و ص پ . سخن رمز . و آنكه مقصودش در سخن گفتن نهفته باشد .